تبليغاتX
یه تیکه هوای منو پس بده !!!

یه تیکه هوای منو پس بده !!!

"خاطره های امروز من واسه هر روز تو"

 

 

یک عدد زن!

تو یک زنی. یک عدد مادر بچه ها. نه یک همسر. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک عدد مسئول تغذیه خانواده. نه یک مهربون. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک نگهبان خانواده. و نگهبان خانه نیز گاهی! نه یک مدیر. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک پرستار شبانه روزی. نه یک فداکار. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک دستگاه تولیدمثل. یک شبیه سازی نسب خانوادگی. نه یک عضو. نه یک شریک.

تو یک زنی. یک وسیله تفریح. یک وسیله سرگرمی. نه یک محرم. نه یک معتمد. نه یک شریک.

تو یک عدد زنی. و نه بیشتر. و دقیقا به همین دلیل است که من زن را می گیرم. و پس هم می دهم حتی! و برایش تصمیماتی نیز اتخاذ می کنم!

چون تو! یک عدد زنی!!! نه یک شریک.

                


پ.ن ۱: بازم بگید بیچاره حاج یونس فتوحی!

پ.ن ۲:بیچاره من. بیچاره تو. بیچاره هر کسی که برای هر قدم احتیاج به اجازه ولی یا ه م س ر دارد.

پ.ن ۳: هیچی نشده! ییهو هوس کردم دلم برای خودم بسوزه! و برای مادر هم. و خواهر همچنین. و هم کلاسی. و دوست . و دختر همسایه. و معلم . و استاد . و سهیلا قدیری.

                  


دوشنبه 4 آبان1388 |
 

جهان

جهان مثل نقطه ای مرا در بر می گیرد و می بلعد ولی

من آن را درک می کنم.

                                                

پاسکال


پ.ن ۱: عکس رو مرجان گرفته. بچه ام با استعداده ها!

پ.ن ۲: به خاطر گل روی شما این دفعه از بوبن ننوشتم!!! گفتم با پاسکال حال کنید!!


پنجشنبه 30 مهر1388 |
 

عشق رئیس جمهوری!

 

 آخه چه غم دیگه ای می تونه تو دنیا وجود داشته باشه وقتی رئیس جمهور آدم عاشقشه!!!!

از خوشحالی دیگه پوستم جا نداره که رئیس جمهورم می خواد به مردم شناسی بها بده!!!!

با تمامه وجود، از ته ته ته دلم، با همه احساسم، از شدت شوق و علاقه، می خوام ب ا ل ا  بیارم!!!!

کاش یکی به این حالی می کرد عشق یه طرفه به هیچ جا نمی رسه!!!

 


یکشنبه 19 مهر1388 |
 

تولد 4 سالگی تو!!

 

بالاخره بچه ام بزرگ شد!!! دومادی شده دیگه!!! دخترمو می گم!!! ۴ساله شد!! ( البته من هم سن اون که بودم ۶تا بچه داشتمااا!!! فکر کن!!!)

راستش تولد تو باعث شد که من یه نگاه به خودم بندازم! اّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآ!!!! چقد عوض شدی یاسمن!!! یاسمن 6/7/84 با یاسمن 6/7/88 چقدر دور شدن از هم!!! چقدر فرق کردن!!!

از زمانی که کارگر بودم و مشغول کار، تا زمانی که رسیدم به بیق شدن! و حالا که از نفهمیدن هام گاهی بوی فهمیدن میاد!

و لحظه لحظه اینا رو تو به من نشون دادی. هدیه می دی و...

روز اول این من بودم که برات شناسنامه گرفتم. توی دفتر ثبت احوال و اسناد بلاگفا، تو رو رسما به ثبت رسوندم و بهت هویت دادم. اما بعدش چیزی نگذشت که تو شدی هویت من!! شدی دفتر ثبت اسناد و شروع کردی به ضبط کردن!!

هر روز و هر روز، ساکت یه گوشه می شینی و فقط ثبت می کنی. بدون هیچ حرفی. واسه یه همچین روزایی!! که بهم بفهمونی هر لحظه به کجا دارم می رم و چی دارم می شم!

راستش... خیلی بهت مدیونم!! زمانی همه حرف هام تو بودی!! تنها کسی که گوش می شد و می خواست و می شنید و می فهمید تو بودی!! تنها کسی که هر رو و هر روز به امید سبک تر کردن من، سنگین و سنگین تر می شد!! تنها کسی که واسه گوش بودن برای حرفای من، محاسبه نمی کرد! چرتکه نمی انداخت!! زمان سنجی نمی کرد. موقعیت سنجی نمی کرد. آشنایی سنجی نمی کرد.... تو بهم یاد دادی وقتی پای دل در میون باشه، سنجش دیگه معنایی نداره. ترازو ها از کار می افتند.

همه جا با من موندی!! هر لحظه که می خواستم و هر جا که می گفتم! با خوشی هام خوشحال می شدی و با ناراحتی هام غصه دار. همه جا رنگت رنگ خودم بود.

با اینکه توی دو تا دنیای متفاوت زندگی می کنیم، همیشه بودی و نذاشتی تا من خالی و تنها بودن رو حس کنم...

دوست داشتم واسه تولدت برات یه لباس نو بدوزم. ببرمت یه جای جدید که تو دوست داشته باشی. اما .... حیف که دستم از دنیای تو کوتاست...

 

تولدت مبارک!!

 


دوشنبه 6 مهر1388 |
 

چطور می تونن...

 

هر درسی رو که پاس می کردیم، یک جلسه اش بحث درباره اخلاق انسانی و وجدان علمی بود. سوگند نامه ای که موقع فارغ التحصیلی خوندیم، درباره حرمت کلمه ، قلم و انسان بود.

هر قدمی که توی خیابون ها بر می داریم سخنان امام و شهدا و علماء و ... است. تمام کتابای مدرسه مون با سخنان حکمت آموز و اخلاقی این و اون شروع می شه.

توی هر محله حداقل یه مسجد بزرگ هست که خدا رو یادت بندازه و  مواظب رفتار و حرفات باشی.

چطور می تونن این مباحثه های ساختگی رو پخش کنن.....

احتیاجی به بر انداختن علوم انسانی نیست. دیگه انسانی باقی نذاشتید تا براش علم بسازید!

این بار به نام کلمه و به حرمت کلمه ، نه به نابودی کلمه، سوگند یاد می کنم؟؟؟

.......

خیلی بد بختیم. خیلی.


چهارشنبه 1 مهر1388 |
 

ماه رمضون

 

ماه رمضون رو به خاطر تک زنگ هایی که دم اذان صبح با دوستام می زنیم و از هم یاد می کنیم، دوست دارم. دوستایی که 4 سال سحر و افطارمون رو با هم می گذروندیم!!


ماه رمضون رو به خاطر گشنگی دم افطارش وقتی که اینقدر گشنته و حتی یخچال ساید بای ساید ال جی که از توش درخت سیب در میاد و پر از چیزهای خوش مزه است کاری از دستش بر نمیاد و  نمی تونه بهت کمکی بکنه،  دوست دارم!!!

 
ماه رمضون رو به خاطر جمع شدن همه اعضای خونه در یک مکان و یه زمان معین ، نه واسه سال تحویل، بلکه برای یک ماه، اونم هر روز!! دوست دارم!!

ماه رمضون رو بخاطر کارایی که نمی تونم بکنم و می خوام که بکنم و هی با خودم می جنگم و آخرشم نمی کنم  از ترس اینکه روزه ام باطل شه و همه گشنگی هایی که کشیدم  حروم شه، دوست دارم!!!

ماه رمضون رو به خاطر کوچه هایی که عاشق می گرده بین جمعیت و از خوشحالی بقیه قند تو دلش آب می شه، دوست دارم!!

ماه رمضون رو به خاطر عذاب وجدانی که از زیادی خوابیدن می گیردت(مثل شب های امتحان!!)، دوست دارم!!!

ماه رمضون رو به خاطر آبی که صدا سیما می گیره به تلویزیون و هیشکی نگاه نمی کنه و به جاش می شینن دو کلمه با هم حرف می زنن،  دوست دارم!!!

ماه رمضون رو به خاطر منافاتی که با درس خوندن داره، دوست دارم!!!

 

                                  

 

دوست دارم!!! 

هووووووووووووووومممممممممممم.......!!!(بخوانید دل تنگی برای همه خاطره های ماه رمضون!!!)


جمعه 20 شهریور1388 |
 

حتی شما دوست عزیز!

 هیس!!!

 خوبه که بچه های ما، جوون های عین دسته گل ما( به واژه عین توجه کنید!!) برن تو خیابون و برانداز مخمل نرم بشن اونوقت مجبور بشن وبلاگشون رو از توی زندان آپ کنن؟!!! هان هان هان؟؟!!! اونجوری راحت می شین؟!!!


ای اغتشاش گران مزدوره اجنبیه انگلیسیه مخمل !!!

من مشت بر دهان شما که هیچی، بر دهان اونا هم می زنم!!! حتی!!!!!

آقا!! مگه با شما نیستم؟!!! وقتی بهت می گم بمیر، بمیر دیگه!!! دها!!! حتما باید چماق بالا سرت باشه؟!!!!

از این به بعد تا من نگفتم هیشکی غلط اضافه نمی خوره!!!( فکر کن!!!)

ضمنا آغاز این ترم تحصیلی از ۱۵ دی تا ۲۵ دی ماه می باشد!

دروس ارائه شده برای این ترم:

نظریه جامعه شناسی ابن خلدون ولا غیر!!!

جامعه شناسی اصلاح الگوی مصرف،

چاوز شناسی

آمریکا چگونه غلط می کند،

توفیق فمنیسم معاصر در دولت دهم(!)،

آمار در علوم انتخابات( پیش نیاز این درس را همه در خردادماه گذرانده اند!!!)

معارف اسلامی ۱

معارف اسلامی ۲

معارف اسلامی ۳

معارف اسلامی ۴

معارف اسلامی...

معارف اسلامی ۶۷

 

ضمنا ساعت ورود و خروج برای دانشجویان خوابگاه ۹صبح الی ۵ بعد از ظهر می باشد!!

....


پ.ن۱: هر چی فکر می کنم می بینم خیلی دلم برای بازگشایی دانشگاه و خوابگاه و ... تنگ شده!!! ایشالا قسمت بشه با هم بریم پا بوس!!!

پ.ن۲: هر چی کل شجرة التسب خاندان احمدی نژاد رو تو ذهنم دوره می کنم، بازم آروم نمی شم!

پ.ن۳: تا حالا مخمل نرم از نزدیک دیده بودید؟! ندیده بودید دیگه!!! بازم بگید کسی به فکر شما نیست!


جمعه 13 شهریور1388 |
 

تحول و اینا!!!

زندگی چون گل سرخی است

 پر از خار

پر از عطر

پر از برگ لطیف!!

یادمان باشد اگر گل چیدیم

خار و عطر و گل و برگ

همه همسایه دیوار به دیوار همند!!!


پ.ن.۱:دوست داشتم!!! ایییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!( شما بخوانید آدمی که در حال لیز خوردن است!!!)

پ.ن.۲: مامان سعیده! مراتب تبریک خود را در قبولی کنکور ارشد به شما پرتاب می کنیم!!! بغلی بگیر!!!

پ.ن.۳: یکی از دوستان امروز فرمودند که خیلی خری اگه مثل سال اول دانشگاه (۱۳۸۳) ننویسی!!! تصمیم گرفتم سعی کنم که خیلی خر نباشم!!!

پ.ن.۴: دعا و اینا!!!

پ.ن.۵: چقد خوبه که اینجا این همه به آدم مداد رنگی می دن!!! بلاگفای زندان بطحی اینا هم از این مداد رنگیا داره؟!!!


یکشنبه 8 شهریور1388 |
 

دلم...

دلم برای روزهای خوش   تنگ شده.

دلم واسه خبرهای خوب تنگ شده.

دلم برای یه دل سیر گریه کردن   تنگ شده.

دلم واسه هیچی   تنگ شده.

دلم خیلی پُر ه.

دلم دیگه جا نداره.

دلم درد می کنه.

دلم بهونه گیری می کنه.

دلم گرفته.

دلم هیچی نمی خواد.

دلم خراب شده.

کاش می شد دل یدک خرید.

کاش می شد دل رو انداخت دور یه دونه نو شو خرید.

کاش می شد ...

کاش می شد دل نداشتم.

                 


شنبه 24 مرداد1388 |
 

تا به کی؟

 

:

ما از این هستی ۱۰ روزه به تنگ آمده ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابد است


پ.ن.۱: قشنگ بود. دوست داشتم.

پ.ن.۲: نمی دونم چرا جدیدا بد جوری احساس پیری می کنم!!! احساس می کنم خیلی کمرم خم شده!!! صورتم هم پر از چین و چروک!!! اولین باره که این حس رو دارم! انگار دیگه کاری برای انجام دادن ندارم!!! موندنم از این به بعد بی خوده!!! دارم وقت خودم و خدا و دیگران رو تلف می کنم!

پ.ن.۳: نمی دونم چرا!!! نپرسید!


جمعه 23 مرداد1388 |
 

:؟:

به نظرت قیمت یه آدم چقدره؟

با چند تا برگه ی سبز تا نخورده میشه فروختش؟

رفاقت و معرفت چقدر می ارزه؟

فی خنجر از پشت جدیدا چقدر شده؟

بیچاره اونایی که به خاطر خرید و فروش آدم ها شکسته شدن. خرد شدن. له شدن. کشته شدن. فروخته شدن. رفتن.


دوشنبه 12 مرداد1388 |
 

و تمام.

نمی دانی چقدر سخت است

وقتی حرفهایت‌‌  وقتی صداهایت  وقتی نگاه هایت  در درونت بسته شده باشد.

چقدر سخت است

وقتی راز هایت  وقتی زمزمه هایت  وقتی لرزه هایت در وجودت زندانی شده باشد

چقدر سخت است که اینگونه رها شوی:

                                           سنگین. فشرده. شکسته.

                                         و تنها.

      در ارتفاعاتی به بلندای دردهایت  و در دره هایی به گودی سکوت.

 

و هیچ نتوانی گفتن.

 


شنبه 3 مرداد1388 |
 

سپیده

سلام!

پرونده این بخش تقدیم می شود به دکتر سپیده ـ دوست چندین و چند ساله خودم ـ به خاطر... اصلا به ما چه که با آقای امید چه نسبتی داره؟!!! مگه من فضولم که بگم  عروسیشونه اصلا؟!!!

برو که بریم:

به قول یه شاعر محترمی : اول آشناییمون یادم میاد  یادم میاد!!!

چهارم دبستان بودیم که توی سرویس مدرسه باهاش آشنا شدم! یعنی حدودای ۱۴ سال پیش! البته دبستان ما  و سپیده اینا در دو مکان مختلف و در دو نقطه متفاوت شهر (منظور همان کشور رفسنجان است!) قرار داشت ولی نمی دونم چرا سرویس مدرسمون گاهی وقتا یکی می شد! قسمت رو میبینید تو رو خدا!!!!

جونم واستون بگه که این سپید خانوم ما خیلی قیافه اش خارجی بود! آخه اهل کشور شیراز بود! و ما هم با همان نگاه اول بود که دل و دینمان را مهریه اش کردیم دادیم رفت! جمعا شاید ۱۰ بار هم ندیده بودمش ولی یه حس خری بهم می گفت... عاشقش شده بودم!

امتحان ورودی مدرسه راهنمایی شد. از قرار معلوم سپیده خانوم ما رتبه ۱ آورده بود( منم ۴۷!! میبینید که ما از همون اول اصلا تفاهم نداشتیم! اصلا همون بهتر که شوهرش دادیم رفت!) خلاصه دوتایی مون اومدیم توی یه مدرسه! اینقد ذوق داشتم که انگار خدا بهشت رو از زیر پای مادران کش رفته بود انداخته بود جلوی من!

اولای سال خیلی خجالتی بودیم! بعدش دیگه حسابی زدیم تو فاز همدیگه و شدیم رفقای جون جونی که دیگه نمی شد از هم جدامون کنند! صبح تا ظهر توی مدرسه و از عصر هم پای تلفن! کارمون رسیده بود به جایی که برگه های امتحانیمون رو هم با هم تحویل می دادیم! خلاصه شده بودیم عین قاشق چنگال! هی هم واسه همدیگه نامه می نوشتیم و عین سیب زمینی پاس می دادیم به هم! فکر کنم دوران راهنمایی تعداد غیبت های ما توی مدرسه به منفی رسیده بود! تازه هی هم غر می زدیم که یعنی چی این همه تعطیلی داریم!

و اما سال آخر راهنمایی... می دونستیم که سال دیگه توی یک مدرسه نیستیم... اونقدر گریه کردیم که بابای من فکر می کرد چشام خون ریزی کرده! سپیده هم که هی استامینوفن می انداحت بالا!

چه زود گذشت...

چه زود گذشت از اون روزی که نشستی وسط حیات مدرسه و دلارام یه شیشه نوشابه خالی کرد رو سرت! من هی می زدم تو سرم تو هی می خندیدی و می گفتی: فکر نمی کردم بریزه!

چه زود گذشت از اون موقع هایی که به بهانه تحقیق های مدرسه خانواده هامونو راضی می کردیم که بریم خونه همدیگه فقط برای چند ساعت بیشتر با هم بودن...

چه زود گذشت اون روزی که سر نازیلا کلاه گذاشتی و بهش امضا دادی که وقتی پیر شد قلبشو عمل کنی!!!

چه زود گذشت  ۱۹/فروردین/۱۳۸۵  ساعت ۵ بعداز ظهر جلوی مدرسه پروین...

کاش می شد سپید یه بار دیگه از اون یادگاری های بنفش روی بازوم بذاره...

سپید جونم اینم یه سیب زمینی مثل تمام اون سیب زمینی هایی که برات می نوشتم و می نوشتی..

یه سیب زمینی از ته ته دل!!

خیلی دلم برات تنگ شده

خیلی برات آرزوی خوشبختی می کنم

خیلی دوست دارم

خیلی بهت افتخار می کنم

خیلی عروسیت مبارک!

                                


پنجشنبه 25 تیر1388 |
 

 

اگرچه می دانم دوستم دارد

امشب غمگینم.

چون نگاهش به شیرینیه رویاهای من نبود...

 

 

"سارا تیزدلی"


جمعه 5 تیر1388 |
 

29/خرداد

آنقدر به آینده واهی مان اندیشیدیم

که ناغافل حالمان را نیز از دست دادیم

و اکنون...

در حسرت هر روز که به امید آینده به گذشته می سپاریمشان

می سوزیم.

۲۲ هم رفت.

۲۲ هم در اندیشه روزهای ۲۳ رفت.

۲۲ هم به سوی ۲۳ که خود روزی آینده بود و اکنون حال و فردا گذشته

ت م ا م ش د.

باشد که ۲۳ شروعی باشد برای تمام ۲۲ ها و ۲۱ ها و ۲۰ ها و ...

نه در تمنای ۲۴.

ت و ل د م م ب ا ر ک .


جمعه 29 خرداد1388 |
 
یاسمن

امروز مي نويسم تا تو هر روز بخواني.
امروز مي گويم تا تو هر روز بشنوي.
امروز برايت امروز مي شوم تا فردا براي فردايم بيايي.
و هر روز ........
ذره ذره از وجودم را مي بخشم تا تمام شوم . با تو.
yasmin.ohadi@gmail.com

 

پيوندهاي روزانه

انسان شناسی و فرهنگ

دردهای علوم اجتماعی!!

 

روی پرده

یک عدد زن!

جهان

عشق رئیس جمهوری!

تولد 4 سالگی تو!!

چطور می تونن...

ماه رمضون

حتی شما دوست عزیز!

تحول و اینا!!!

دلم...

تا به کی؟

 

آنچه گذشت

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384

 
 

دوستای من

take it easy

غرقی تو دریا ولی تشنه است دلت

اینجا وبلاگ است نقطه

زنده ام تا روايت کنم

مشاهدات روزمره

هستم ، پس زنده گی می کنم

موش پری

گفتنی

پشت پرچين آسمان

صید قزل آلا در اینترنت

زورتاک

رد پا

انسان شناسان

زمزمه های بی صدای من

تيره گان

زندگی بهانه ایست برای شاد بودن

شبهاي خيال من

چرکنویس

you are my red rose

عشق و مبارزه

تپش كور

::::.شلغم.::::

هپروت

یه لنگ کفش بزرگ!

دجاوو

روياي يك مرد مرده

دوباره

حرف هاي دوستانه

مفت خوری ممنوع!

نیم بطرعرق نعناع

گذرنامه

کلامی دیگر...

پیاده با خدا...

یاد ایام

دنياي دكتر كوچولو

lliveaeliv

سخت افزار

 

امکانات جانبی

RSS 2.0