" صب کنید!
آجرهاتونو نکوبید تو سرم! لنگ کفشاتونو مصرف نکنید! قیمت گوجه و تخم مرغ رفته بالا ها!!؟؟!! خب چی کار کنم هنوز نوشتن یاد نگرفتم. ولی کم کم. کمکم کنید ."
.
.
.
یه سال پیش همین موقع ها.
یعنی یه سال پیش تو همین روزا
یه دخترکی البته نه از نوع کبریت فروش ! تصمیم گرفت تا سخنان بیهوده و بس یاوه اشرا به جهانیان عرضه کند !
دوست داشت بنویسه.
دوست داشت بتونه نوشتن رو یاد بگیره
دوست داشت.....
الآن یه سال از اون روزا واز اون موقع ها گذشته
و اون دخترک کبریت فروش...
درسته که نوشتن رو یاد نگرفت
درسته که نتونست عین خارج بودن رو بفهمه
ولی خیلی چیزای ارزشمند تری رو بدست آورد
یه عالمه دوست خوب
با یه عالمه احساس دوست داشتن
ممنون که کمکش کردید
مرسی که تنخاش نذاشتید
و معذرت از اینکه نتونست دوست خوبی براتون باشه
ولی مطمئن باشید تلاش خودشو خواهد کرد
شاید از امروز .شاید........
ولی سعی خودشو میکنه! قول میده! خودش به من گفت!!!!
