|
29/خرداد
|
|
|
آنقدر به آینده واهی مان اندیشیدیم
که ناغافل حالمان را نیز از دست دادیم
و اکنون...
در حسرت هر روز که به امید آینده به گذشته می سپاریمشان
می سوزیم.
۲۲ هم رفت.
۲۲ هم در اندیشه روزهای ۲۳ رفت.
۲۲ هم به سوی ۲۳ که خود روزی آینده بود و اکنون حال و فردا گذشته
ت م ا م ش د.
باشد که ۲۳ شروعی باشد برای تمام ۲۲ ها و ۲۱ ها و ۲۰ ها و ...
نه در تمنای ۲۴.
ت و ل د م م ب ا ر ک .
|
|
|
|
| |
|
پیروزی ات را.... چه بگویم...
|
|
|
می زنیم و می بندیم و می کشیم و در کشتن با هم رقابت می کنیم!
صحنه شاگرد اولی بودنمان را
از صندوق های رأی
به میدان های جنگ می بریم.
صحنه دلاوری هایمان را از کمین مشارکت
به خیابان ها می بریم.
مردم.
مردم.
مردم.
مردم را می خوانیم تا حماسه ها بسازند و شورها بیافرینند و
...
و ما بنشینیم.
مردم را می نامیم به نام ملت. افتخار. پیروزی.
و ما خود به عزایشان می نشانیم.
مردم را می خواهیم تا مردمی باشند برای حکومت ما.
می بندیمشان. می کشیمشان. می زنیمشان.
و اینگونه
احساس پ ی ر و ز ی می کنیم.
وای بر ما.
نقطه.
|
|
|
|
| |
|
22/خرداد
|
|
|
نزدیک غروب آفتاب است و من صبح را
دوست دارم....
|
|
|
|
| |
|
شورای صنفی
|
|
|
بالاخره باید رهاش کنی.
بعد از دو سال خون دل خوردن و دوییدن و مواظبش بودن و بزرگش کردن.
بالاخره باید رهاش کنی.
بعد از دو سال خاطره های رنگ و وارنگ.
بالاخره باید رهاش کنی.
بعد از دو سال که کلی چیزا بهت یاد داد. کلی دوستای خوب بهت داد. کلی پناه بهت داد.
...
می گن میز به هیج کس وفا نمی کنه!! اما تو که برای من میز نبودی!؟ بودی؟!
یه تیکه دلم اونجاست. جا مونده. پشت درت که حالا دیگه به روم بسته است.
یه تیکه به اندازه دو سال خاطره.
مواظبش باش. و مواظب خودت.

|
|
|
|
| |