|
بالاخره بچه ام بزرگ شد!!! دومادی شده دیگه!!! دخترمو می گم!!! ۴ساله شد!! ( البته من هم سن اون که بودم ۶تا بچه داشتمااا!!! فکر کن!!!)
راستش تولد تو باعث شد که من یه نگاه به خودم بندازم! اّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآّآ!!!! چقد عوض شدی یاسمن!!! یاسمن 6/7/84 با یاسمن 6/7/88 چقدر دور شدن از هم!!! چقدر فرق کردن!!!
از زمانی که کارگر بودم و مشغول کار، تا زمانی که رسیدم به بیق شدن! و حالا که از نفهمیدن هام گاهی بوی فهمیدن میاد!
و لحظه لحظه اینا رو تو به من نشون دادی. هدیه می دی و...
روز اول این من بودم که برات شناسنامه گرفتم. توی دفتر ثبت احوال و اسناد بلاگفا، تو رو رسما به ثبت رسوندم و بهت هویت دادم. اما بعدش چیزی نگذشت که تو شدی هویت من!! شدی دفتر ثبت اسناد و شروع کردی به ضبط کردن!!
هر روز و هر روز، ساکت یه گوشه می شینی و فقط ثبت می کنی. بدون هیچ حرفی. واسه یه همچین روزایی!! که بهم بفهمونی هر لحظه به کجا دارم می رم و چی دارم می شم!
راستش... خیلی بهت مدیونم!! زمانی همه حرف هام تو بودی!! تنها کسی که گوش می شد و می خواست و می شنید و می فهمید تو بودی!! تنها کسی که هر رو و هر روز به امید سبک تر کردن من، سنگین و سنگین تر می شد!! تنها کسی که واسه گوش بودن برای حرفای من، محاسبه نمی کرد! چرتکه نمی انداخت!! زمان سنجی نمی کرد. موقعیت سنجی نمی کرد. آشنایی سنجی نمی کرد.... تو بهم یاد دادی وقتی پای دل در میون باشه، سنجش دیگه معنایی نداره. ترازو ها از کار می افتند.
همه جا با من موندی!! هر لحظه که می خواستم و هر جا که می گفتم! با خوشی هام خوشحال می شدی و با ناراحتی هام غصه دار. همه جا رنگت رنگ خودم بود.
با اینکه توی دو تا دنیای متفاوت زندگی می کنیم، همیشه بودی و نذاشتی تا من خالی و تنها بودن رو حس کنم...
دوست داشتم واسه تولدت برات یه لباس نو بدوزم. ببرمت یه جای جدید که تو دوست داشته باشی. اما .... حیف که دستم از دنیای تو کوتاست...

تولدت مبارک!!
|