تو یک زنی. یک عدد مادر بچه ها. نه یک همسر. نه یک شریک.
تو یک زنی. یک عدد مسئول تغذیه خانواده. نه یک مهربون. نه یک شریک.
تو یک زنی. یک نگهبان خانواده. و نگهبان خانه نیز گاهی! نه یک مدیر. نه یک شریک.
تو یک زنی. یک پرستار شبانه روزی. نه یک فداکار. نه یک شریک.
تو یک زنی. یک دستگاه تولیدمثل. یک شبیه سازی نسب خانوادگی. نه یک عضو. نه یک شریک.
تو یک زنی. یک وسیله تفریح. یک وسیله سرگرمی. نه یک محرم. نه یک معتمد. نه یک شریک.
تو یک عدد زنی. و نه بیشتر. و دقیقا به همین دلیل است که من زن را می گیرم. و پس هم می دهم حتی! و برایش تصمیماتی نیز اتخاذ می کنم!
چون تو! یک عدد زنی!!! نه یک شریک.

پ.ن ۱: بازم بگید بیچاره حاج یونس فتوحی!
پ.ن ۲:بیچاره من. بیچاره تو. بیچاره هر کسی که برای هر قدم احتیاج به اجازه ولی یا ه م س ر دارد.
پ.ن ۳: هیچی نشده! ییهو هوس کردم دلم برای خودم بسوزه! و برای مادر هم. و خواهر همچنین. و هم کلاسی. و دوست . و دختر همسایه. و معلم . و استاد . و سهیلا قدیری.